(اینجا مثلا من پسرم)
امروز وقتی داشتم اتاقمو مرتب می کردم ، دفتر خاطراتمو از ته کارتن کشیدم بیرون . کمی خاکاشو تمیز کردم و بازش کردم:
از شخصیت هایی نوشت شده بود که خیلی وقت بود ندیدمشون و فراموششون کرده بودم ، از آدمای مهربون و خوش قلب:
از اکبر آقای سبزی فروش که دکمه هاشو جا به جا می بست.
یا اصغر کچل ، سوپری دم کوچه که همیشه تو این فکر بودم سر تاسش جون میده واسه نقاشی.
چقدر خواستگار لوچ اقدس جون دختر همسایمون (که جای خواهرم بود) رو مسخره می کردیم.خدا مارو ببخشه.
داش اسی لوتیه محله با اون سیبیلای تا به تاش.
سارا دختر تو سری خور، ازش بدمون میومد و تو بازی راش نمیدادیم .چون همیشه دوست داشت آناتومی توی بینیشو کشف کنه.
مریم خواهر علی دوستم که تا تقی به توقی میخورد گریه میکرد و آب دماغشو با آستینش پاک می کرد.
و...و...کوچه لاله ، دختری با موهای طلای و کیفی قرمز هر صبح سر ایستگاه اتوبوس با مامانش وایمیساد.
از وقتی ما از اونجا رفتیم و مثلا رفتیم بالا شهر دیگه آدمای پاکو یادم رفت.چه خوب بود هنوز کنارشون بودم.
اما یه روزی میرم و بهشون سر میزنم البته اگه هنوز باشن.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 22:10  توسط فاطمه وقارفرد
|
که راه راست کدوم طرفه.
رازدار باشم.
دروغ نگم.
به کسی تهمت نزنم.
به خدام توکل کنم.
بین آدما فرق نذارم.
نمازمو فراموش نکنم.
همیشه منتظر آقام بمونم.
به کسی که نمیشناسم اعتماد نکنم.
تو سختی ها مقاوم باشم.
کاری نکنم که دل نازک خدام بشکنه.
از کسی که چیزی بهم یاد میده ، همیشه سپاسگذار باشم.
با آدما و مخصوصا کوچولو ها مهربون باشم.
تا مطمئن نیستم در مورد کسی قضاوت نکنم.
کاری نکنم که خدام و بندش ازم ناراحت بشن.
مغرور نباشم چون آدما از یه جا اومدن و همه میرن یه جا.
دستامو کنار هم بذارمو واسه همه دعا کنم.
و...خیلی چیزای خوب و مثبت.
مادر من یه ستارس.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 14:16  توسط فاطمه وقارفرد
|
کوه ! یک اسم بزرگ و محکم...
حالا که دارم اینو مینویسم بالای یک کوه بلند نشستم و دارم شهرو تماشا میکنم . بچه ها هم کمی دورتر نشستن و دارن گپ میزنن و میخندن . خوب از اینها که بگذریم داشتم از کوه حرف میزدم . واقعا هم بالای کوه نشستن لذتی داره . احساس می کنی تمام شهر زیر پاته ، وای اگه شب باشه که دیگه محشره . چراهای رنگارنگ و صدا های جور واجور . روی کوه برف اومده ، پس باید سرد باشه .یه نوشیدنی گرم چطوره؟ اییییم ! خوشمزس. دماغم بیشتر از همه جام یخ زده. کمی گوشام درد میکنه ، شاید به خاطر اینکه دارم به بالا نزدیک میشمه. توی آسمون هم یه عقاب می بینم ، چقدر با قدرت بال میزنه.کمی میترسم اما تماشا کردنش لذت داره. این سنگ های زیر پام هم کم کم دارن میرن پایین ، برم بالا تر که ممکنه خودمم سر بخرم و برم پایین. لحظات به یاد موندنیه ، کنار بچه هایی که دوسشون داری. صمیمیت خاصی بینمون وجود داره. عکس گرفتن یه راه خوب برای حک کردن دقایق در زندگیه . به نظر من توی روز های تعطیل تفریح لازمه ، مخصوصا اگه بیرون از شهر باشه. یکی از همین تفریحات همین کوه نوردیه ، توصیه میکنم .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:57  توسط فاطمه وقارفرد
|
تو ماشین با پروانه حرف میزدم ، می خواستیم بریم خرید.صدای موزیک رو بلند کرده بودم.توی خیابون که رسیدیم حواسمو بیشتر جمع کردم یک لحظه حواسم به تابلوی کنار خیابان جلب شد ، بازهم این بانک ها جایزه گذاشتن.یهو به حال خودم اومدم که دیدم دختر بچه ی کوچکی جلو ماشین سبز شد و داشت از خیابان رد میشد.
هر چی ترمز رو فشار میدادم ، نمی ایستاد.ترس تمام وجودمو پر کرد.ماشین بالاخره ایستاد اما خیلی دیر ، کاش فقط یک دقیقه زود تر! همه دورم جمع شدن همه انگشتا به طرف من بود.از ماشین پیاده شدم .وقتی کوچولو رو دیدم ترس که نه یه چیز عجیب تمام بدنمو فرا گرفت ،دندونام به هم میخوردن ،دستام می لرزید ،آب دهنمو به زور قورت میدادم .وقتی پروانه پیاده شد و گفت که بدبخت شدی تمام میله های زندان و رو جلو چشم دیدم.
آه!خدا یعنی چی میشه ؟قصاص؟ دنیا برام به آخر رسیده بود .صدای همه تو گوشم بود که میگفتن باید ببریش بیمارستان ! بچه رو گذاشتم تو ماشین و با سرعت هرچه تمام تر گاز دادم و پروانه رو یادم رفت.
اون ناله میکرد انگار خیلی درد میکشید. تا به بیمارستان رسیدم دیر شده بود . با خودم گفتم چیکارش کنم ؟
تو این فکر بودم که یهو از خواب پریدم . چه کابوسی! خدارو شکر خواب بود!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 21:13  توسط فاطمه وقارفرد
|
دفتر خاطراتم پر شده از یاد تو
خاطرات تلخ و شیرین تو
یاد خنده ها ، گریه هات
همه برگاش خیس از گریه های من برات
به یاد چشمای قشنگت
به یاد دستای لطیفت
صدای لالایی هات
گرمی محبتات
شبای بی قراری
شبایی که برای من بیدار می موندی
یاد نقاشی ها کودکی
یاد لحظه های موندنی
ساختن خانه های شنی کنار ساحل
بازی کنار ساحل
همه ی خاطره ها موندنیه
اما لحظات رفتنیه
سختی ها میگذره
شادی ها می مونه
لبخند آدما می مونه
جای سیلی ها میره
حالا من موندم و کلی خاطره
نبودنت کنارم یه درده
اما من هنوزم به یادتم و به یادت می مونم
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:31  توسط فاطمه وقارفرد
|
کسی را نداشته ام تا با او از چیزهای کوچک بگویم،
از دانه های شبنم بر تیغه های علف،
یا از چیز های بزرگ،
از آنچه که در جهان می گذرد.
تنها بوده ام،
گفته ام با خود و با خود در خیال بوده ام،
اکنون دریافته ام،
داشتن کسی در کنار تا کجا حیاتی است.
I have no one
to discuss little things with
like how the dew feels on the grass
or big things lik
what going on in the world
i have been lonely
talking and thinking to myself
i now realize how essential it is
to have someone
to share oneself with
سوزان پولیس شوتز
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:7  توسط فاطمه وقارفرد
|
بعضی اوقات از مرگ می ترسم،خوب این طبیعیه هر کسی از مرگ می ترسه.
شب ها که میخوابم با خودم میگم شاید من خوابیدم واسه همیشه،یا حتی روزا فکر می کنم به شب نرسونم.وقتی صبح ها از خواب پا میشم خدا رو شکر می کنم که بازهم زنده ام.اگر خوب دقت کنی می فهمی هرروز 100بار مرگ از کنارت می گذره ولی نگاش بهت نمی افته.شاید خدا میخواد هنوز باشی و کار خوب انجام بدی.هر کسی به هر شکلی میمیره یکی به سختی،یکی هم به راحتی.
خدایا من چه جوری از این دنیا خداحافظی می کنم؟
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 5:40  توسط فاطمه وقارفرد
|
من گارسن یک رستوران معروف بودم .روزی مردی تنها و کمی مسن وارد رستوران شد.نوبت من بود که ازش بپرسم که چی میخواد.
خلاصه ازش پرسیدمو غذاشو خوردو رفت.نیمه شب وقت تمیز کردن میزها بود،میز هارو تمیز کردم و رسیدم به میز همون آقایی که چند ساعت پیش بیرون رفته بود. بسته ای رو روی صندلی دیدم. اول فکر کردم که اگه بردارم چی کارش کنم؟گفتم شاید آدرس چیزی توی اون بسته باشه. برداشتم و باز کردم ،دیدم ک بله چه دقیق آدرس نوشته شده .گیرنده،فرستندوحتی تاریخ فرستادن همان بسته .انگار تاریخ مال دیروز بود.نام گیرنده خیلی برام آشنا بود،خب خلاصه تصمیم این بود که یک وقت مناسب گیر بیارم و اون بسته رو برسونم دس صاحبش.شب جمعه بود،می خواسم برم سر خاک مادرم. به قبرسون رفتم و وقتی می خواسم بشینم سر خاکش یک لخظه چشمم ابتاد به قبر بغلی،تعجب کردم چون همون گیرنده بسته،همون مرده زیر خاک بود بیشتر دقت کردم ولی عین همون نشانی بود.اما انگار اون قبر مال 10یا15 سال پیش بود. با خودم گفتم که شاید، فرستنده نمس دونست که دوستش مرده.بسته رو گذاشتم روی قبرو رفتم. وقتی می خواسم برم دیدم بسته ای روی قبر نیست کنجکاو شدم یه بار دیگه قبر رو ببینم ولی دیگه اسم هک شده روی قبر همون گیرنده نبود.
(نویسنده ی این داستان خودمم)
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 5:34  توسط فاطمه وقارفرد
|
یه شب مثل این شب ها در خونمون به صدا در اومد.وقتی درو باز کردم،همون داماد همیشگی پشت در بود.اومد داخل و ... .انگار لباس خوابشو نیورده بود مجبور شدیم لباس بابامون بهش بدیم.خلاصه دادیم و اون پوشید.فرض کنید اون 1 باشه و بابای ما 111 . خب!! این خیلی مسخرس.وقتی دیدمش یاد جک ترک افتادم که شب خواستگاریش زیر شلواریشو می بره ولی داماد ما زیر شلواریشو نیورده بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 5:43  توسط فاطمه وقارفرد
|
امروز وقتی بیدار شدم دیدم مامان و فرشته دارن پیراشکی درست می کنن.منم نشستم پاشون و کمک کردم. بعد که تموم شد سینی رو بردم تا سرخشون کنم .چشتون روز بد نبینه هیچ کدوم شکل پیراشکی نبود ن بعضیاشون عین معلولا بودن بعضیاشون هم انگار تازه از جنگ بر گشته بودن،یکی رو هم تازه کفن کرده بودن.خلاصه اینو بردم سر سفره همه کلی خندیدن.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6:2  توسط فاطمه وقارفرد
|