![]() |
![]() |
|
|
دفتر خاطراتم پر شده از یاد تو
خاطرات تلخ و شیرین تو یاد خنده ها ، گریه هات همه برگاش خیس از گریه های من برات به یاد چشمای قشنگت به یاد دستای لطیفت صدای لالایی هات گرمی محبتات شبای بی قراری شبایی که برای من بیدار می موندی یاد نقاشی ها کودکی یاد لحظه های موندنی ساختن خانه های شنی کنار ساحل بازی کنار ساحل همه ی خاطره ها موندنیه اما لحظات رفتنیه سختی ها میگذره شادی ها می مونه لبخند آدما می مونه جای سیلی ها میره حالا من موندم و کلی خاطره نبودنت کنارم یه درده
اما من هنوزم به یادتم و به یادت می مونم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:31 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
کسی را نداشته ام تا با او از چیزهای کوچک بگویم، از دانه های شبنم بر تیغه های علف، یا از چیز های بزرگ، از آنچه که در جهان می گذرد. تنها بوده ام، گفته ام با خود و با خود در خیال بوده ام، اکنون دریافته ام، داشتن کسی در کنار تا کجا حیاتی است. I have no one to discuss little things with like how the dew feels on the grass or big things lik what going on in the world i have been lonely talking and thinking to myself i now realize how essential it is to have someone to share oneself with سوزان پولیس شوتز
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:7 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
تولد هشتمین امام شیعیان بر همه ی شما مبارک.
التماس دعا |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:14 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
بعضی اوقات از مرگ می ترسم،خوب این طبیعیه هر کسی از مرگ می ترسه. شب ها که میخوابم با خودم میگم شاید من خوابیدم واسه همیشه،یا حتی روزا فکر می کنم به شب نرسونم.وقتی صبح ها از خواب پا میشم خدا رو شکر می کنم که بازهم زنده ام.اگر خوب دقت کنی می فهمی هرروز 100بار مرگ از کنارت می گذره ولی نگاش بهت نمی افته.شاید خدا میخواد هنوز باشی و کار خوب انجام بدی.هر کسی به هر شکلی میمیره یکی به سختی،یکی هم به راحتی. خدایا من چه جوری از این دنیا خداحافظی می کنم؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 5:40 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
من گارسن یک رستوران معروف بودم .روزی مردی تنها و کمی مسن وارد رستوران شد.نوبت من بود که ازش بپرسم که چی میخواد. خلاصه ازش پرسیدمو غذاشو خوردو رفت.نیمه شب وقت تمیز کردن میزها بود،میز هارو تمیز کردم و رسیدم به میز همون آقایی که چند ساعت پیش بیرون رفته بود. بسته ای رو روی صندلی دیدم. اول فکر کردم که اگه بردارم چی کارش کنم؟گفتم شاید آدرس چیزی توی اون بسته باشه. برداشتم و باز کردم ،دیدم ک بله چه دقیق آدرس نوشته شده .گیرنده،فرستندوحتی تاریخ فرستادن همان بسته .انگار تاریخ مال دیروز بود.نام گیرنده خیلی برام آشنا بود،خب خلاصه تصمیم این بود که یک وقت مناسب گیر بیارم و اون بسته رو برسونم دس صاحبش.شب جمعه بود،می خواسم برم سر خاک مادرم. به قبرسون رفتم و وقتی می خواسم بشینم سر خاکش یک لخظه چشمم ابتاد به قبر بغلی،تعجب کردم چون همون گیرنده بسته،همون مرده زیر خاک بود بیشتر دقت کردم ولی عین همون نشانی بود.اما انگار اون قبر مال 10یا15 سال پیش بود. با خودم گفتم که شاید، فرستنده نمس دونست که دوستش مرده.بسته رو گذاشتم روی قبرو رفتم. وقتی می خواسم برم دیدم بسته ای روی قبر نیست کنجکاو شدم یه بار دیگه قبر رو ببینم ولی دیگه اسم هک شده روی قبر همون گیرنده نبود. (نویسنده ی این داستان خودمم) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 5:34 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
یه شب مثل این شب ها در خونمون به صدا در اومد.وقتی درو باز کردم،همون داماد همیشگی پشت در بود.اومد داخل و ... .انگار لباس خوابشو نیورده بود مجبور شدیم لباس بابامون بهش بدیم.خلاصه دادیم و اون پوشید.فرض کنید اون 1 باشه و بابای ما 111 . خب!! این خیلی مسخرس.وقتی دیدمش یاد جک ترک افتادم که شب خواستگاریش زیر شلواریشو می بره ولی داماد ما زیر شلواریشو نیورده بود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 5:43 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
امروز وقتی بیدار شدم دیدم مامان و فرشته دارن پیراشکی درست می کنن.منم نشستم پاشون و کمک کردم. بعد که تموم شد سینی رو بردم تا سرخشون کنم .چشتون روز بد نبینه هیچ کدوم شکل پیراشکی نبود ن بعضیاشون عین معلولا بودن بعضیاشون هم انگار تازه از جنگ بر گشته بودن،یکی رو هم تازه کفن کرده بودن.خلاصه اینو بردم سر سفره همه کلی خندیدن.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6:2 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
ما یک عدد داماد باحال داریم که چند روزیست از پیش ما رفته و خیلی بی وفاست چون یادی از ما نمی کند. او با تمام داماد ها فرق می کند چون شیطنت از سر و کولش می بارد.به قول خودش اصلا هم عصبانی نمی شود اما اگر شد... .آدم شوخ طبع و شادی ست.عادت دارد در ماشین صدای آهنگ را تا کله بلند کند و یهو جوگیر شود و حواسش به ما و جاده نباشد. علاقه ی شدیدی به مارو پله و زدن مهره ها دارد، در بازی هم نظیر ندارد.در کل شخصیتی پر مخاطره و ماجراجو ست.در کودکی آرزویش انشتین شدن بوده ولی فقط موهای او مانند انشتین شد.یه نمه با نمک است و ولنخرجکن است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6:0 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
سلامی به گرمی قلوبمان.
سلام به خدایی که مارا آفرید تا با هم دوستی را معنا کنیم. خب!بهتر است حرف هایم را بزنم.اول از آشنایمان می گویم که همدیگر را خوب نمی شناختیم. وکم کم با هم آشنا شدیم.بعد که دستهایمان را روی هم گذاشتیم و باهم قول دادیم که تا آخر با هم بمانیم.اما توکه به قولت عمل نکردی ومن را تنها گذاشتی. نمی دانم هنوز به یادم هستی یا نه ولی خوب می دانم که دل من خیلی وقتها بهونه ی تورا می گیرد. تو رفتی پیش کسی که دوستش داشتی و همیشه آرزو می کردی که زود تر به او برسی.من هم دلم میخواهد به خدای بزرگ برسم تا تورا هم ببینم.این نامه را می نویسم به خاطر این که کمی دلم سبک شود.هزار نامه ی نوشته و نخوانده دارم که تو هیچوقت نیامدی تا بخوانی. اگر دوباره نامه را داخل پاکت بگذارم،آدرس را چه بنویسم ،شاید همین که در دعا با تو حرف می زنم کافی باشد.وکلام آخر دوستت دارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 21:25 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
سلام* من فاطی ۱۲ سال دارم. این وبلاگ کوچولوی منه داستان های کوتاه یا خاطراتم رو اینجا می نویسم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 21:17 توسط فاطمه وقارفرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
مامی یوسف صحبت نو گراش خاله جون راپورتچی یه گراشی بیکار! سارا خانم(دختر خاله) نامه های گرد و خاک گرفته من |
|
RSS
|